تبليغاتX
دل نوشته های مینا ی پر پر
سرنوشت...
بعد از این هم اشیانت هر کس است...

               بعد از این هم آشیانت هر کس است

                                      باش با او یاد تو ما را بس است....

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 18:43 توسط مینا |
نقطه سر خط

می پرسم:"چه کار می کنی؟"

می گویی:"به آینده فکر می کنم!."

می پرسم:"آینده؟"

می گویی:

"آ:آری.کاش

ی:یک بار

ن:نشان بدهی

د:دوستم داری

ه:همین!!!"

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 22:17 توسط مینا |
کاش ...

 

اي کاش مي دانستم بعد از مرگم اولين اشک از چشمان چه کسي جاري مي شود ، و آخرين سياهپوش که مرا به فراموشي ميسپارد چه کسي خواهد بود

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 17:55 توسط مینا |
عاقبت عاشقی جدایی و به هم نرسیدنه

عاشق بودن، همان است که بداني ديگري کامل نيست. بتواني بخش هاي نازيبا را ببيني ولي بر بخش هايي که دوست مي داري تاکيد کني و شادمانه هر دو را بپذيري

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 10:4 توسط مینا |
گل مینا

گل مینا بخواب آروم عزیزم
که تو خوابت شب و شبنم بریزم
گل مینا بخواب آروم که د یره
دیگه بد جور داره گریه ام میگیره
بخواب آروم که بیداره ستاره
دل مریم هراسونه دوباره
شاید هیچ وقت دیگه بارون نباره
بخواب آروم که شب طاقت بیاره
اگه دل رو به رویای تو بستم
اگه از بغض پائیزت شکستم
نمی دونی تو این شب گریه ی تلخ
هنوز مدیون چشمای تو هستم
هنوز مدیون چشمای تو هستم
تو معصومی مث اندوه بارون
مث تنهایی یک معبد دور
نشد قسمت کنیم تنهایی مونو
تو این فصل حریق آینه و نور
تو این دنیای دلگیر و مه آلود
کسی جز تو به فکر بغض من نیست
من از چشمای غمگین تو خوندم
که شب اینجا شب عاشق شدن نیست
گل مینا بخواب آروم که شب شد
دل من از شکستن جون به لب شد
دل من از شکستن جون به لب شد
گل مینا بخواب آروم که دیره
دیگه بد جور داره گریه ام می گیره
دیگه بد جور داره گریه ام می گیره

+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 16:49 توسط مینا |
کوله بار عهد (2)

با تابش نور خورشید روی صورت هیراد از خواب بیدار شد. از اتاق بیرون رفت تا دست وصورت خود را بشویید .مادر را در حال آماده کردن میز صبحانه دید. صبح بخیر گفت و در کنار او نشست و مشغول خوردن صبحانه شدپس از خوردن صبحانه رو به مادر گفت :مادر جان من از سربازی معاف شدم و هم اکنون نیز بیکار هستم وعلاقه ای به ادامه تحصیل ندارم. من تصمیم خود را گرفته ام که به آمریکا بروم اگر می شود این موضوع را با پدر در میان بگذارید.مادر از این گفتار من کمی آشفته شد .اما من تصمیم خود را گرفته بودم با مادر سر این موضوع مشغول گفت وگو بودم تا اینکه صدای زنگ در به صدا در آمد. من هم در حین صحبت با مادربه طرف آیفون رفتم . و ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 9:29 توسط مینا |
سلام دوستان همیشگی من!

من بعد از یه غیبت طولانی برگشتم.از کامنتهای زیباتون ممنونم. و از اینکه نتونستم بهتون سر بزنم عذر می خوام .در اولین فرصت بهتون سر میزنم.موفق باشید!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 20:41 توسط مینا |
کوله بار عهد شماره ی (1) نویسنده مهرداد انتظاری

صدای برگ های خزون زده که با جاروی دستی به گوشه ای جمع می شدند در فضا پیچیده بود.هنوز خورشید طلوع نکرده بود از دور جسم مشکی رنگی بر روی یکی از قبرها افتاده بود .پارچه ی مشکی روی قبرمرا به فکر وا داشت که برای چه روی قبر پار چه ی سیاه انداخته اند .کمی کنجکاو شدم و به سوی قبر رفتم. هر لحظه که به آن نزدیک می شدم اضطرابم بیشتر وبیشتر می شد و وهم و خیال آسوده ام نمی گذاشت. احساس کردم چیزی زیر آن تکان می خورد نزدیک شدم و رد خون روی زمین  هراسناکم کرد. احساس کردم خانمی در حال حق حق زدن است .سعی کردم او را بلند کنم .اما ناگهان به پشت افتاد ترس تمام وجودم را در بر گرفته بود .او مرده بود به طرف همکارانم در آن سوی قبرستان رفتم .صدایشان زدم تا آن ها نیز بیایند .اول فکر می کرند خیالاتی شدم اما برای اطمینان پیدا کردن از سخنم همراه من آمدند. آری .. آن دخترک رگش را زده بود و خود را کشته بود .یکی از همکارانم گفت این یکی از بستگان کسی است که دیروز خاکش کردند خودم این قبررا کندم . به دنبال کیفی یا وسیله در دست او گشتم . پاکت نامه ای بود که روی آن نوشته شده بود:لطفا پدرم این نامه را بخواند و یک  شماره ی تلفن  ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 13:13 توسط مینا |
سر گذشت واقعی : کوله بار عهد ...

سلام دوستان از این به بعد می خوام یه سر گذشت واقعی رو تو وب لاگم بنویسم خلاصه شده ی رمان  * کوله بار عهد *با اتقدیر و احترام از نویسنده ی این کتاب **مهرداد انتظاری** .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 13:8 توسط مینا |
خروس بی محل
 

چهار وجب مهربانی...

دو سه کیلو بوسه ...

روزی سه لیتر لبخند ...

در دنیای من...

اینگونه عشق می ورزند!!!...

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 12:6 توسط مینا |
...

تنها كساني كه مارا ميرنجانند. عزيزاني هستند كه هميشه كوشيده ايم از ما نرنجند

+ نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 9:11 توسط مینا |

گل نيلوفر در مرداب مي رريد تا همه بدانند در سختي ها هم بايد زيباترين ها رو افريد

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 13:18 توسط مینا |
نظرتو بگو حتما!!!

بیابان عشق  
روزی که تو را در جاده ی عشق دیدم انگار سال هاست که تو رامی شناسم  .هم اکنون که سال ها از آن دیدار  می گذرد روز به روز از من دورتر می شوی و من هنوز به دور دستی که تو رفته ای خیره ام.  به امید اینکه شاید روزی چند قدمی به به عقب برگردی .


میلاد مرگ من روز رفتن تو   
روزی که می رفتی روز مرگ من بود روز مرگ آرزوها روز دل شکستن بود .روزی که می رفتی تنها ماندم با خیال برگشتن تو.روزی که میرفتی روز سیل اشک من بود.روزی که می رفتی گفتی که بر نمی گردی. اما باز هم من به امید برگشتنت روزها را به سر می کردم.اما افسوس که تو هرگز برنگشتی

آشنای غریب
آدما چه زود از هم می برن.کسی که تا دیروز تنها کسی بود که حرف دلت رو بهش میزدی امروز حتی نمی شه بهش بگی دلم واست تنگ شده .چون شده غریبه .دلت می خواد باهاش حرف بزنی غمی که شب روزت رو سیاه و تار کرده بهش بگی شاید دلش به حال دل شکستت بسوزه.دلی که شکست شکسته تا اخر عمرت هم بگردی نمی تونی تیکه های ریزش که زیر خروار ها آرزو خاک شده پیدا کنی...
 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 22:37 توسط مینا |
دکتر علی شریعتی ...

وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها ميكند پرهايش سفيد ميماند، ولي قلبش سياه ميشود.... دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است- دكتر علي شريعتي

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 17:2 توسط مینا |
حال فاصله ها جشن ميگيرند هلهله ي جدايي را ...

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : نمي خوامت حال فاصله ها جشن ميگيرند هلهله ي جدايي را

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 11:37 توسط مینا |
از دوست خوبم اوستا ...AvEsTa

هميشه فکر مي کنيم کسي که از راه راست خارج مي شود مسلما به جهنم مي رود هيچ وقت فکر نمي کنيم که شايد راه بهتري را براي رسيدن به بهشت انتخاب کرده باشد*اوستا*

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 21:8 توسط مینا |
شاید اینا رو شنیده باشی ...

یه نفر ... یه جا یی ... یه وقتی... تموم رو یاش لبخند تو بود . پس یه جایی : یه وقتی : با یه لبخند یادش کن .

 

عـشق فراموش کردن نيست .بلکه بخشيدن است عــشق گوش دادن نيست بلکه درک کردن است عــشق ديدن نيست بلکه احساس کردن اســـت عــشق جا زدن و کنار کشيدن نيست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 18:32 توسط مینا |
نمی دانم...

اینک آن زمان است که شب نوشته هایم رنگ گریه دارند خواهشی دارم که نمی دانم چیست ! آمدنت، رفتنت، یا حتی ماندنت ! چه می خواهم؟ نمی دانم ! چه دنیای بی رحمیست این دنیا کلمات ماسیده برلبم، افکار پریشان و درهمم چه بگویم که ناگفته دارم بی شمار

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 17:41 توسط مینا |
تو چشمات واسه همیشه بسته است ..

چشم من گریه نکن داغ دل و تازه نکن

دیگه فایده ای نداره اینجوری گریه نکن

تیک تیک ساعت قلبم اسمتو فریاد می زنه

توی آسمون قلبم پرنده پر نمی زنه

آرزوی من همینه که فقط با تو بمونم

حالا من تو رو ندارم عشق تو بسته به جونم

اون نگاه عاشقونت هر گز از یادم نمی ره

توی ذهن خسته ی من خاطراتت نمی میره

جای تو تو آسمون هاست جای تو توی بهشته

باورم نمی شه هرگز هر چی که بوده گذشته

وقتی بودی ندونستم که برای من چی هستی  

 حالا دیره تو چشماتو واسه ی همیشه بستی

یاد چشمای  تو مونده توی قلب عاشق من 

دیگه فایده ای نداره انتظار و هق هق من

چی می شد پیشم میموندی

منو تنها نمی ذاشتی

 یه روز از راهی که رفتی باز دوباره بر می گشتی

قدر مهربونی هاتو وقتی بودی ندونستم      

حالا می دونم که دیره  دیگه تو دوری ز دستام

با شمام که عاشقا که قدر عشق رو نمی دونین

توی جاده های تقدیر مثل من تنها می مونین

یا تردید رو رها کن دل رو صادقانه بسپار

لحظه های عاشقانه نمی شه دوباره تکرار

وقتی بودی ندونستم که برای من چی هستی

حالا دیره تو چشماتو واسه همیشه بستی

جای تو توی آسمون هاست جای تو توی بهشته

باورم نمی شه هرگز  هر چی که بوده گذشته

وقتی بودی ندونستم که برای من چی هستی  

 حالا دیره تو چشماتو واسه ی همیشه بستی

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 10:54 توسط مینا |
من می گم اگه بخوام می تونم ...

مردی پایین کوه ایستاده بود و با حسرت به قله نگام می کرد .صاحب دلی ازکنارش گذشت و با کنکاوی دلیل نگاه حسرت بارش را پرسید.مرد گفت:"دلم می خواست می توانستم آن بالا باشم؟!"صاحب دل پاسخ داد:"کافی است هم زمان با این آرزو دلت نخواهد این پایین باشی

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 21:19 توسط مینا |
این قسمت من بود حرفاتو می فهمم فرصت بده که امشب از خاطرت گم شم

سرنوشت ننوشت .گرنوشت بد نوشت: اما... اما باور كن!نمي توان سرنوشت را از "سر" نوشت... روزگاريست در اين كوچه گرفتار توام...با خبر باش كه در حسرت ديدار توام

چقدر سخت است منتظر کسي باشي که هيچ وقت فکر آمدن نيست

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 19:45 توسط مینا |

مطمئن باش و برو. ضربه‌ات كاري بود. دل من سخت شكست. و چه زشت. به من و سادگي‌ام خنديدي. به من و عشقي پاك. كه پر از ياد تو بود. و خيالم مي‌گفت تا ابد مال تو بود. تو برو، برو تا راحتتر. تكه‌هاي دل خود را آرام سر هم بند زنم

 

گويند خدا هميشه با ماست ... اي غم نکنه تو خداي مايي

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 9:43 توسط مینا |

چقدر سخت تو چشمای کسی که تمام عشقت روازت دزدید وبه جاش یه زخم همیشگی به قلبت هدیه داد زل بزنی بجای اینکه لبریز از کینه ونفرت بشی حس کنی هنوزم دوسش داری

 

چقدر سخت تو چشمای کسی که تمام عشقت روازت دزدید وبه جاش یه زخم همیشگی به قلبت هدیه داد زل بزنی بجای اینکه لبریز از کینه ونفرت بشی حس کنی هنوزم دوسش داری

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 14:10 توسط مینا |
سلام دوستای گلم من بر گشتم ...

شکسپير ميگويد بدترين گناه اين است که به کسي که تو را راستگو ميپندارد دروغ بگوي

اگر به کسی رسیدی که عاشقش نیستی ، میتونی دوستش داشته باشی و از این دوست داشتن لذت ببری . دوست داشتن از عشق بالاتره چون هوشیارتری

 رفتن دلیل نبودن نیست در آسمان تو پرواز می کنم عصری غمگین و غروبی غمگین تر در پیش من بیزار از خود و از کرده خویش دل نا مهربانم را به دوش میکشم تا آن سوی مرزهای بی انزوا پنهانش کنم در اوج نیزارهای پشیمانی و پای سیاه وسرگردان که با من از یک طایفه اند

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 9:46 توسط مینا |
سلام سلام ...

سلام دوستان خوبم من یه مدت نمی تونم آپ شم .از همه ی شما که  به وب لاگم می یاین وبا نظرات زیباتون من رو خوشحال می کنین ممنونم.

به امید بی غم بودن همه ی شما دوستان گلم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 10:23 توسط مینا |
می دونم که بر نمی گردی ...

تموم زندگیمو  به چشمای تو دادم

عمری به پات نشستم

دل به کسی ندادم

منتظرم که روزی تو باشی در کنارم

عاشق شدم به چشمات

دادم دل و به رویا

 رفتی وپا گذاشتی

به سادگی رو حرفات

با یاد تو همیشه

عمرم تموم نمی شه ...

+ نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 22:33 توسط مینا |

حکایت جالبی است که فراموش شدگان ،فراموش کنندگان را هر گز فراموش نمی کنن

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 10:32 توسط مینا |
حرف های من .نمیدونم چرا هر چی گریه می کنم بغض گلومو بیشتر فشار می ده .. خدایاا کمک

می دونم هیچ وقت بر نمی گردی اما فراموش کردنت هم محاله .با یاد تو بودن هم عذابه .عذابه خیال با تو بودن واسه من هم شیرینه .منو  صدا نزنین منو بیدار نکین نمی خوام از این خیال با تو بودن بیدا شم .می خوام با این خیال تا ابد زندگی کنم. زندگی نه !! چیزی شبیه زندگی. نمی گم که خدا با من بد کرد .می گفتم اما حالا دیگه نمی گم .رفتی اما نمی تونی دوست داشتنمو ازم بگیری مال خودمه تو دلم همیشه نگهش می دارم کلید قلبمو انداختم تو اقیانوس تنهایی هیچ وقت پیدا نمی شه .به امید برگشتن تو که هیچ وقت بر نمی گردی

+ نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 21:43 توسط مینا |

سعی کن هیچ وقت رفاقت رو گدایی نکنی  چون هیچ وقت به گدا چیز با ارزشی نمی دن

+ نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 12:6 توسط مینا |
هیشکی از موندن من شاد نشد هیشکی از رفتن من گریه نکرد ...

وقتی مردم مرا در قبری تاريک پنهان نسازيد مثل لکه ننگی که از صفحه زمين می زداييد ، تنم روزی آغوشی گرم بود برای کسی که دوستش داشتم و چشمانم تصويری از تمامی احساساتم ... تبلور سایه روشن های زندگیم دستانم ستايشگرين نوازشگران و قلبم عصاره ای از عشق ؛ عريانم نسازيد من از هم آغوشی با تن سرد خاک می هراسم اشک هايتان ارزانيتان و ناله های بيهوده تان ... خوب می دانم سه بار که خورشيد غروب کند من برای هميشه در خاطره هاتان غروب می کنم

 

اگه يه روز من مُردم و تو منو دوست داشتي پنج شنبه ها بيا سرِ مزارم و گلِ سرخي رو روي قبرم بذار تا هميشه اون گلي که بهت داده بودم رو به خاطرم بيارم … ولي.. اگه تو مُردي … من فقط يه بار ميام مزارِت .. ميام و اون دسته گلِ سفيدِ مريم رو که با خون خودم سرخشون کردم ، برات هديه ميکنم وعاشقانه کنارت جون ميدم تا بدوني هيچ وقت تنها نيستي...

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 0:0 توسط مینا |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا